|
دستش را روی کاغذ چفت کرد ، مصمم بود به حتم ، چيزکی بنويسد .
ــ " هر تصديری ، تکرار هست ولی هرتکراری ... " از ذهنش گذشت ؛ " باز توضيح واضحات .." و چشمانش را بست و همراه با دبير زمزمه کرد : " ولی هرتکراری ، تصدير نيست . " چيزکی نوشت و ناتمامِ نوشتن ، خط زد . ــ " آدمی در عالم خاکی نمی آيد به دست عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی " دلش هوای عاشقانه کرده بود . چشمانش برقی زد : آن هم ازآن عاشقانه هايی که هبوط می کنند ! ــ " اگر واژه ای در آغاز و پايان بيتی تکرار شود ، تصدير نام دارد ..." دنبال مخاطب نمی گشت برای عاشقانه اش ؛ دلش هوای هبوط و نزول کرده بود ... صدای مبهم دبير در گوشش ، کم و بيش می شد : " اين آرايه بر زيبايی ظاهری شعر می افزايد ... " نخواست فکرِ مکرر بودنِ تکرارهای دبير ، دوباره شود ؛ دستش برروی کاغذ چفت شد ، ناخودآگاه .. سُراند ؛ " کسی چه می داند ؛ شايد من ، تصديرِ زندگيِ تو باشم !
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|