|
چکه می کند چشم در نگاه عاشقش پرنده تنهایی لنگ لنگان می گذرد... یادت هست معشوق من خاطراتمان را یادت هست؟ عشق تو من جیغ خنده های کال من لالایی دستهای گرم تو یادت هســـــــت؟ کجایی معشوق من؟ دلیل سال های بی لبخند من و همه خوابهای خاکستری زجه های بی صدای من واگذار مرا به خویش ایستاده ام، تنها، بی تو، دل سوخته، دلشکسته، به خیرگی نگاه من چشم بدوز؛ شاید که یادت بیاید مرا، شاید که از خاکستر خیس تنم سیمرغی گردم بر دلت من از لمس مضطرب چشم های تو را می فهمم، هنوز به بی تو بودن عادت نکرده ام... لای لای عشق من لای لای، عشق هزاران ساله ی تمام لحظه ها که خرد شده ام، عشق متلاشی بر خاک گذشتی از من در باغچه های قلب من بذر کین نکار گل نفرت می شکفد، و قلب من زیر گلوله نامردی تو به ارتعاشی سخت مصنوعی می تپد و اشعار عاشقانه می سراید... ... ... ... داری به چشمهای خیس من و خواب های عاشقانه ام فکر می کنی؟ آه، نه...! نرو معشوق من جز چشم های خیس من، اینجا، کسی عاشق نیست... به اشکهای سوگند هرگز به نبودنت عادت نکردم... به قلب سوخته ی من نظری کن و به آرامش کهنه ی زخمی کهنه بمیران... نرو معشوق من..... دستهای های تو مدد رسان من است و نگاهت عشق را به چشم های بی تفاوت زمین می آموزد... بیا معشوق من.... بیـــــــــــــــــــــا، و به پینه ی قلب زنگار گرفته ام بنگر، خاک مرده ی این زمین سوخته را نوازش کن... و بمان با من پ.ن: هنوز عاشقم با همه دردهایم
نه... من دیگر نمی خندم
مرگ در يک قدميست ما به هم مي خنديم مرگ در يک قدميست در به هم مي بنديم من به تو مي خندم تو به من مي خندي ما به هم مي خنديم مرگ در يک قدميست...
والنتاین .....اما آخر شب آسمون دلم ابری شد و بغضم ترکید جایی اسیرم میان خواب و بیداری میان راست و دروغ .همه گفتند عشق رهگذرها را باور نکن ، نکردم! گفتند اشک ها فریبند ، پذیرفتم...اما صدای سکوت لبهای بی رمق غریق را که نمی توان نشنیده گرفت... شاید خودمان پر از فریبیم که نگاه بی دروغ کسی را باور نداریم! نمی دانم خدا تنم را به خاطر باور نکردن یک نگاه عاشق می سوزاند یا نه ، نگاهی که تا دیروز تا با من بود، فقط رو به درگاه خدا بود و امروز بر دنیا بسته شده و حتی خدا را هم نمی بیند... آیا خدا به من نمی گوید تو بنده ام را چنین کردی؟می دانم که این آتش تباهم می کند! هنوز هم تنهام...!!!
ساده است . پيچيده نيست . همه چيز رفتني است ؛ حتي تو ... و مي ترسم ؛ حالا ديگر خيلي بيشتر از تو او مي داند که هديه اي را که مي دهند ، پس نمي گيرند ! و تو بايد اين را بفهمي ؛ که عمر زندگي بسيار کوتاه تر از عمر مرگ است . نمي خواهم فهميدنش برايت دير شود ؛ آخر فکر مي کنم ، دوستت دارم ...
نه... من دیگر نمی خندم
در آن سپیده دم گرگ و میش صدای اذان می آید باز امتداد الله اکبر باز بی قراری طناب دار دهلیز قلبها زنگار گرفته پاهای لرزان دخترک پیوند دیرینه اشک و چشم قطره قطره اشک ترس در امتداد گناهی بس بزرگ در ازدحام خاکستری صبح سرد مزه مرگ با طعم دار دستهای جهالت چهارپایه را کشید واسطه شد بین زمین و آسمان نگاهش به دوردستها دوخته شد در آن سپیده دم نامبارك موعود میان آنهمه جلاد میان آن همه مامور چه با مرگ زیبا میرقصید نو عروس مرگ بی پروا آزاده و رها رها از رهایی که آرزویش بود پ.ن:به جای خدا حکم نکنید حتی اگر بزرگترین گناه کار عالم باشند از دورویی آدمها خسته ام باور کنید
یا جان من زمن بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید! کاش میشد بمیرم اگه تو نبودی اگه یادت نبود اگر شازده من تو نبودی خیلی وقته با زندگی وداع کرده بودم
من از درد مینویسم از دردی که قلبم را میفشارد ذهنم را بیمار میکند و مرا از دنیا جدا میکند شعر سنگسار تقدیم همه قربانیان عشق سنگ سنگ سنگ هفت سنگ...هفتاد سنگ مرغی عشقی دیروز از قفس پرید صبح بود یا شب زمان از دستم پرید گرگ و میش بود آن صبح مه آلود ترین صبح شهر خاکستری من سنگی فرود آمد آه سنگی دگر بر فرق زن دو سه سنگ دگر بیراهه رفت اینبار شاید از شرم نگاه عاشق بود حی علی عشق..... سنگ پشت سنگ حی علی ننگ... زنی خفته در خون قامتی تنیده از ننگ بگذار گیسوانت سرخ گردنند باز سنگ بود در پی سنگ نوعروس مرگ نو عروس ننگ هی دست و پا نزن بانوی غم تگرگ بود و سنگ معکوس میزند انسانیت ما خون میدود روی لبت لبی اکنده از عشق و هوس سنگت زنند بانو به حکم عشقی ممنوع تنها گناهش عشق بود سنگ بود و ننگ ننگ بود و سنگ شما کشیتید زنی را به جرم ننگ کشتید مادری را به جرم عشق صدای اذان میاد اما خدای با تو قهر است ای سنگ زن نوشتم چون خدا دلم شکسته از آدمهایی که به جات حکم میکندد خدا جواب بده چرا باید انسان رو برای عاشق بودن سنگسار کنند؟ این یعنی دین؟ به جای خدا حکم میکنند این یعنی بشریت این یعنی دیانت؟ یادت رفته من مادر من بانوی احساسم کافه ایرونی عضو شو
خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهو بلدی هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد می زد دیوونه از قفس پرید صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در نوشته بودی که سلام مدتی رو میرم سفر بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا دوباره باز می بینمش چه خوش خیال بودم خدا ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بیصدا مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنهام گذاشت گفتن این قصه تلخ ارزش خوندن و که داشت خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهو بلدی هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید....... ميخواي بميرم برات بخواي بميرم برات حس لطيف خوندن بخواي بميرم برات ميرم به خواب چشمات به داشتنت مي نازم كجا ازم جدايي راز بنفشه هايي شكوفه بهاري تا آخراي باور اين خط و اين نشونه آينه ها با حسادت يه جور گرفتارته بخواي بميرم برات ميرم به خواب چشمات بخواي بميرم برات ميرم به خواب چشمات
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|