|
در جواب آخرين حرفهايت ، حرف هايي که هيچ وقت انتظار شنيدنشان را نداشتم ؛ فقط گفتم : خدا تو را ببخشد ... ولي با اين که باور کرده ام ؛ هنوز دلم مي سوزد ...
از اول ـ بی که بدانی و بدانم ـ مرده بودم از دوم زاییده شدم ، زاییدی ام و تو انگار که مادر من ، خود منی . و این شاید اصلاً شاید همه اتفاقی بوده اند ، از دوم . به یمن این اتفاق ، تبریک ؛ که دختری زیبا در چشمان سیاه تو متولد شد بعد در سکوت تو به رقص درآمد بعد در نگاه تو جان داد خاکستر شد و کرکس ها که از قفس آزاد شده اند در اعماق یک اقیانوس ناآرام و بریده بریده استخوانهاش و لخته لخته خون ... بعد به خاک سپرده شد بوی قربانی سوخته می آید ... چه مرگ مشکوکی ، از اول . پ.ن:دیوونه ها همیشه نمی خندند گاهی هم گریه میکنند
غلیان احساسات پوچ کودکانه ام در گذشته قصه یک زندگی سربی در سینه دارم درد گل میخک را با خود به قهقهرای هستی کشیدم یادم نمی آید در کدامین زمان گم شدم یادم نمی آید در کدامین شب اسیر دستان دیو گشتم من معلق بین بودن و نبودن هستم خوشه های هزاران خشم که زندانی سینه کردم هزاران فریاد که در گلو خفه شدند من برده مردی هستم که از مردی فقط نامش را یدک میکشد سالها باران اسیدی بر روحم بارید سفیدی روحم را از من نتوانست بگیرد شاید روزی به شهر اقاقیا برسم رهایی نزدیک است
نشان به آن نشان که پیر شده ام ؛ حتی ــ گاه ــ فکری ام که : دندان هایم را کجا جا گذاشته ام و چند وقتی هست که با چشمانِ بی سویم این سو و آن سو ، پیِ چه ام . و با خودم مرور می کنم هی : واِن یَکادُ الّذینَ ... نشان به این روزها که نمی دانم چرا سر انگشتانم می لرزند . و زانوانم . و ازقضا ــ این روزها ــ دلم و ترسم ــ این روزها ــ ایمانم که ــ این روزها ــ همه ام است . و دانه دانه اسفندها را دود می کنم . و دانه دانه موهایم را سپید . و دانه دانه پیر می شوم ... نشان به آن نشان که ــ دیگر ــ نه " خاطره ات " را ، نه " کوچه ات " را ، نه " خانه ات " را ، نه " ت " را ، هیچ به یاد نمی آورم . و نه " شعرهایم " را و " چشمهایم " را و " دست هایم " را . چه ، " م " را قبل تر از این همه از یاد برده ام ؛ نشان به . . . این همه ، باورت شود . باید . بی هیچ نشانی . خدا کجاست؟ اصلا خدا وجود داره؟ اگه خدا هستی ببین دستام خیلی وقته بالاست بگیرشون
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|