|
من زنم زنی از جنس درد من مادرم مادری از جنس غم محکوم به بودن محکوم به صبر محکوم به فداکاری من کوه نورم من زنی از جنس نورم در فصل خزان زندگی من زنم اما انسان نیستم آمده ام برای درد آمده ام برای غم من کالای برده داری نوینم کاش زن نبودم کاش مادر نبودم کاش هرگز نبودم من محکومم به زن بودن هدیه روز زن درد بود من زنم ... زنی محبوس... محبوس در تن... محبوس در جسم...محبوس در زندانی به نام بکارت.
Note مردان احساسم را به سخره گرفتند و نشانه ضعفم دانستند قدرتشان نشانه خوی حیوانی آنهاست و احساسم نشانه انسانیت من. حال کدامیک برتریم من یا تو؟
من چی ام یه سوزن ریز
گم شدم تو کاه ابهام نه من اسون تر از اینام منو پیدا کن تو حرفام من نه عارفم نه صوفی نه درشت کلام نه فاضل من زنم یه زن عادی گاهی مجنون گاهی عاقل مهم این نیست که نیست مهم اینه که همیشه با منه یه چیز مهم دارم می میرم مث.....مث.....مث پ.ن:از وقتی رفتی دیگه نمی خندم شدم دیوونه ی دیوونه باور نداری از خدا بپرس یه خبر خوب:خدا رو پیدا کردم!
خسته شدم از عشقای دروغکی از دوست دارم های الکی از خنده های زورکی از رفقای نارفیق از دوستای دشمن صفت از آشناهای ناشناس از بدیهای به ادمهای خیلی خوب از ویرانی خونه های دل از گل و گلاب با شمیم خون از نارنج و ترنج با صدای هوس از هوس به جای نفس خسته شدم از تو بی خویشتن خویش شده خسته ام از سادگی از عشق از پاکی از صداقت از محبت از انسانیت خسته شدم از من بی من شده
دل دیگه آزادی تو
نشانی اشتباه آمده بودم غم غربت را از چشمانت بزدایم آمده بودم غبار کینه را از قلبت پاک کنم آمده بودم پایانی بر این نفرت سالیان باشم آمده بودم تا نبض سالیان غمگین تو را منظم کنم آمده بودم تا شمعدانیهای قلبت دوباره گل دهند آمده بودم تا آغاز باشم برای هستی نابود شده تو آمده بودم تا کلمه ای شوم برای سخن گفتن تو آمده بودم تا سقای دل تشنه شوم تا سیرابت کنم آ»ده بودم تا غرورم بشکند تا غرورت را بشکنی آمده بودم تا دریچه همیشه بسته قلبت را بگشایی آمده بودم تا برای دل کهکشانی من خورشیدی باشی امده بودم تا چشم به راهي هاي تو را پایان باشم آمدم شرم و عشق را هدیه قلب تو کردم اما انگار نشانی اشتباه بود معذرت که در قلبت را اشتباه زدم قسم به به عمری که به پایت ریخنم به عشقی که نثارت کردم به غروری که شکستم به قلبی که شکستی به منطقی که ازدست دادم به حسی که تکه تکه شد دیگر نمیتوانم عاشق شم 1Note خلوت شب روزگاری یار من و تو بود ببین شب چقدر با وفاست تو رفتی اما شب برای همیشه با من ماند.میدانی چرا اشک بالاتر از خنده است.چون راز دل در اشک نهفته است خنده ها گاهی از روی فریب است اما اشک حتی اگر از روی شادی باشد اما راز نهفته دل در اشک پیداست. امروز باز پرسیدم از 100 تا چند تا دوستم داری و تو باز گفتی ۱۱۰۰ تا ولی من فقط یه دونه دوست دارم اما اون یه دونه وسعتش تا خداست
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|