|
بربری ترین زمینی یاد داری بانوی سرزمین یخ را همان که نور را در مشت داشت قلب او زاده مادر تنهایی است وجودش سالهاست آبستن اضطراب است پاهایش پینه بسته انتظار است از دب اکبر ستاره میچیند و در بازار کساد مردی میفروشد چرا از آسمان بی ستاره اش ماه را به یغما بردی؟ قرنهاست سراغ آیینه را نمی گیرد با پرستو ها با انار با زندگی غریبگی می کند در زهره ظهر صدای اذان حی العشق را میشنوی؟ یا جانش را بستان یا بگذار نماز عشق برپا کند!!! پ.ن:این دیووانه تا ابد عاشق است کسی اعتراضی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|