|
اکنون که بر ارابه های ابر نشسته ام ********************************* ترا راندم!
دادگاه تولد٬ رسمی است... و من اما مظنون !!! جایگاهٍ محکوم٬ بی صبرانه مرا می خواند و دگر نیست توان رفتن و من اکنون باید سوگند دروغین دگر یاد کنم!!! مدرکٍ محکم و شاهدان و قاضی پرونده بر جرم ناکرده من دلالت دارند!!! عاقبت محکوم شدم! و عجب لحظه منفوری بود: وقتی که تبعید به دنیایم کردند!!! و چندی که گذشت... نوزادی به دنیا آمد... گریه های دل غمگین مرا : کودکانه٬ خواهش قوت و شرط ولادت خواندند!!! حکم من بر پیشانی من حک شده است: تبعید تا لحظه مرگ!!! و چه تبعیدگاه بعیدی است زمین... چه کسی می داند که من
مرا نهراسان
آدمکها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند که بر تقویم دفترشان ثبت کنند و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!! خسته از هنرمندانهترین نقشقربانی زندگیام بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود مینگرم: سیمرغهای ملعون: بیرحمانه به من میخندند...! و چه زیبا و هنرمندانه: تن بیجان خیمه شب بازی من رخهای تماشاچیان را مات میکرد!!! صوت منفوری گوش تکرار مرا میآزُرد: "که عجب بازیگر قهاری بود..." قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬ آماده ضربه بازی فردا میشد!!! و چنین است و چنان... سالها چنین است که میانجامد!!!
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|