|
سال ِ نو سال ِ شبآهنگ سال ِ درد سال نو سال سلاطین غم سال ِنو ِ سال مَجمر های سرد سال ِ مملو از تـش و تشویش سال نو سال تقریر ِ وفور سال ِپرتاب سال ِننگ سال شبتاب سال جنگ
سالی از بی نانی ِ مجهـول مالامال
سال نو سال دوصد بُرج عقیم سال نو سال هزار یوم یتیم سال باروت سال زنجیر سال غم سال خشکی سال کمبودهای نم سال آدمهای رفته سوی ِ مرگ سال خورشیـدِ سیه سال شبنم های نالان روی برگ سال غربت سال غم سال ِ ویران سال ِ پوست کندن ِ پوست سال ِ گریان سال نو سال جدایی نان کم سال تزویر سال شرم سال ِبی سال سال بُت های شکسته سال بی شقایق سال افعی سال خون سال نو سال دقایق سال اشک سال نو سال موش سال آدمهای بد سال نو سال قساوت سال نو سال غبارست و انار
سال تسخیر دروغ سال رفتن سوی آهنگِ سراب سال نو سال جنایت سال افزایش رنگ سال نو سال عفو سال خیمه بی ستون سال تیشه رهنمون سال بیشه اوج ِ خون سال تندیس ِ فسادسال تجلیل ِ عناد سال ظلمت سال گمگشتِ شرف سال بیکار سال فقدان هدف سال انکار سال سرشار تلف سال هرزه سال کمبودِ صدف
سال بی نان سال سرد
سال بیوه سال زرد سال شوک و شوکران
سال مردنسال رفتن تا علف
سال مفلس
سال جاهل سال مجهول سال غفلت سال ترسو سال هجرت سال تبسم سال خنده سال نمره سال قحطی سال نو سال زیکزاک معاش سال نو سال ضعیف
سال روشن !
سال ِدل در فضای ِ کهکشان سال روشنفکر بیمار سال خواب های گران سال بی ذوق و صفاسال رفتن های بیغم زیر پا
سال ِ قلمسال کاغذ سال سنجاق سال بحثسال من سال نرمسال شرمسال شعله سال پیکار سال آواز های گرم سال ِ روشنفکر ِ ناب سال ِ انگشت و کتاب سال ِ خمیازه و گپ
سال ِ اندیشه
سال ؟ سال نو مبارک پ.ن:سال نو مبارک دیوونه بی من خوش بگذره پارسال نوروز یادته چه کردیم
پشت پنجره، و کلاغی خیس لنگ لنگان می گذرد... یادت هست کودک من یادت هست؟ صاعقه و انفجار و درخت، جیغ خنده های کال من و لالایی قمری ها را یادت هســـــــت؟
بخواب فرزندم، کودک ذبح شده ی سال های بی لبخند، بخواب و آسمان خاکستری را به پیکر بی هیاهوی من واگذار... ایستاده ام، اینجا، کنار تو، آرام، صاعقه زده و سوخته، چکه کنان، به خیرگی نگاه تو چشم دوخته؛ شاید که بخندی، شاید که از خاکستر خیس تنم - به ناگاه - گیاهی بروید، ســـــــبـــــــز... من از لمس مضطرب چشم های تو می فهمم، - طفلک پسرم- به گلوله و نارنجک و کــــارد بر گلو عادت نکرده ای... لای لای پسرم، لای لای، کودک هزاران ساله ی تمام لحظه ها که خرد شده ام، کودک مبهوت نا آرام، بخواب و مادر متلاشی بر خاک را نادیده بگیر... در باغچه های دل من بذر غم می کارند و گل اشک می شکوفانند، و قلبم را زیر لگدمال احساسات به ارتعاشی سخت مصنوعی می تپد و اشعار عاشقانه می سراید... ... ... ... داری به پلک های سنگین و خواب های زمستانی فکر می کنی؟ آه، نه...! نخواب فرزندم... جز چشم های خیس تو، اینجا، کسی بیدار نیست... به لالایی و غم و تحقیر عادت نکن... به پوست سوخته ی تن من دست بکش فرزند، و به آرامش کهنه ی گیاهی سخت بمیران...
نخواب کودک... پلک های تو دریچه های نجات منند، و اشک هایت گریستن را به چشم های بی تفاوت جهان زره پوش می آموزد... بیدار باش پسرم، بیـــــــــــــــــــــدار، و به پینه ی تلخ انگشتان سردت، خاک مرده ی این زمین سوخته را نوازش کن... پ.ن:میترسم بدون شازده کوچولوم چه کنم من مادرم اما تنها
سال بد
سال باد سال اشك سال شك. سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم سالي كه غرور گدايي كرد با همه بدیهایش گذشت پ.ن:سال بدی بود سال غم شال درد سال .بگذریم گذشت و من امسال به جای یکسال بیست سال پیر شدم
۸ مارس یادآور ظلم و ستمی است که به ما میشود فقط تسلیت چون ما زنان خود خواهان این ظلمیم مگر جز این است ستم تا کی؟
. . . کشتی هایم غرق شده اند. من هم، کم کم. این اقیانوسِ وهم است انگار: شوری اش چشمانم را می سوزانَد. و این موج ها که سرکش اند و مرا اسیر کرده اند. و این طوفان، چه مرا دلتنگِ پدر کرده است... ــ پسر نوح که منم! ــ قلپ قلپ سرفه می کنم.. چه وحشی است، باد چه تنهام، من چه سردم شده است... نا ـ خدا شده ام! پ.ن:فکر میکردم یه دختر آزادم اما اشتباه میکردم لعنت به این موقعیتم خیلی زجر میکشم نخوابیدم یکهفته است که فقط روهمرفته ۸ ساعت خوابیدم اونم کابوس دیدم و بیدار شدم خسته ام همه برام تصمیم میگیرند چرا اینگونه باید باشد من پاکم
... ... ... ... ... ... ... ... ... می شنوی؟! کسی آن دورها نوحه می خواند... اما من تمام غزل هایم را، امشب، به دست های تو می فروشم... ( کنار بوته های آجر و فلز، شهر تو سایه گاه لطف و خواب نیمروز است؛ کاروان سرگردان تن من - دردا! - که عطش زده و نومید می چرخد... بیا... این آخرین عزای من است، ساربان! بیا و مشت اول خاک را تو بپاش... ) کسی آن دورها، به نوحه ی کهنه ی مغمومی زار می گرید... گوش کن، می شنوی...؟! ... ... ... به گور عمیقم آرمیده ام، آرام، و کاروان عزادار تمام سال های عمرم، به اشاره ی ناچیز نگاهت دور خواهد شد... ( بیا تمامش کن این هزار و یک شب نحس را، به قصه ی کشدار این همه سال فریب نخور...) به ورد کوتاه مهربانی، جادوی تلخ این آوارگی های بی مقصود را بر باد بده... من از دهان تو طعم سرود و لبخند را خواهم چشید، به تیزک پر مهر نگاهی رستگارم کن، ای عشق...
همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم پ.ن:دوست دارم دیوونه بفهم مرا به مرز جنون رسوندی دگه چی میخوای ها؟
اين که اين همه فکر کردن نداشت ! اين طور توجيه می کنيم که علت زمينی شدن و بودن و ماندنمان ، جاذبه است . نيوتون را جای خودمان می فرستيم مصافِ مجادله و يك سيب هم می دهيم دست خدا و خودمان هم برمی گرديم همان جايی كه بوديم ! به همين سادگی ... پ.ن:خدا روتو اونور کن میخوام ببوسمت میدونی چرا؟چون هنوز زنده است و نفس میکشه کاش بفهمی عاشقتم |
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|