|
دور...نزدیک پ.ن:دلم میخواست تنها مرد دنیا تو بودی و تنها زن و من یه نه بزرگ به تو میگفتم تا ثابت کنم با همه عشقم دیوونه ام
نشسته اي ميان اغيار نگاهت نزديك من است تو تنديس خداي كدام كهكشاني اين همه زاويه اينك وقت است كه موهايت را پريشان كني از من بريده اي و صدايم نميكني چون درد در مني و رهايم نميكني گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو از اين جنون تلخ جدايم نميكني هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو اخر چرا؟ چه شد كه دعايم نميكني؟ من اخرين پرنده ي گم كرده لانه ام در اسمان خويش هوايم نميكني امشب ميان كوچه تو را جار ميزنم اما تو باز رو به صدايم نميكني پ.ن:امسال بی تو والنتاین بی معناست
دیگر حرفی برای گفتن ندارم
پ.ن:دلیل بودنم رفت
گمش کرده ام . یعنی تا همین چند وقت پیش همین جاها بود . یعنی همان موقع که هواپیمایم خراب شده بود ، درست بالای همین تپه ی شنی ... '' به گمانم شازده کوچولویم را کشته ام ! آرام و بی صدا .. '' حتی فکرش هم به ذهنم خطور نکرده بود . بدون اینکه بدانم به واقع ، من ، فاعل این جنایت بوده ام یا کس دیگر . بدون اینکه بتوانم به کِی و کجا و چرایش فکر کنم حتی ! '' شاید در خواب '' کسی چه می داند .. '' شاید در درون '' ... '' در فکر ، رویا .. تو که خدای تخیلی ! '' بی خیال . دیروز وقتی به خودم آمدم دیدم درست بالای صفحه ی ۸۳ کتاب فلسفه ام ، یک بره ی سفید کشیده ام . کتاب را بستم و هیچ تلاش نکردم که بغضم را رام کنم ...بعد رفتم و از توی انبار ، هواپیمایم را پیدا کردم و زدم زیر بغلم . از دیروز تا حالا لابلای تمام این بوته ها را گشته ام . از همین تپه ی شنی ۲۳ بار بالا رفتم و پایین آمدم . اما نمی دانم چرا هِی هرچه اتفاقی ، هواپیمایم را زیر این تپه فرود می آورم یا هرچه یک بره ی سفید ... کشیده می شود ، در گوش من دیگر صدایِ ... * بی فایده است . ضمیر ناخودآگاهم راست می گفت انگار ؛ خودم کشتمش . اگر تا حالا کسی اعتراف نکرده باشد ، می روم و خودم را معرفی میکنم . بیچاره گل سرخ ... پ.ن:گزارش :دیوونه --->۶ عصر پرواز... امدم دیدنت هزار بار مثل دیووانه ها دورت گشتم <---فردا شب ساعت ۱۰دوباره برگشتم به دیوونه خونه خودم ..احساس؟یه دنیا جنون .کافیه برات؟؟؟؟
دستش را روی کاغذ چفت کرد ، مصمم بود به حتم ، چيزکی بنويسد .
ــ " هر تصديری ، تکرار هست ولی هرتکراری ... " از ذهنش گذشت ؛ " باز توضيح واضحات .." و چشمانش را بست و همراه با دبير زمزمه کرد : " ولی هرتکراری ، تصدير نيست . " چيزکی نوشت و ناتمامِ نوشتن ، خط زد . ــ " آدمی در عالم خاکی نمی آيد به دست عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی " دلش هوای عاشقانه کرده بود . چشمانش برقی زد : آن هم ازآن عاشقانه هايی که هبوط می کنند ! ــ " اگر واژه ای در آغاز و پايان بيتی تکرار شود ، تصدير نام دارد ..." دنبال مخاطب نمی گشت برای عاشقانه اش ؛ دلش هوای هبوط و نزول کرده بود ... صدای مبهم دبير در گوشش ، کم و بيش می شد : " اين آرايه بر زيبايی ظاهری شعر می افزايد ... " نخواست فکرِ مکرر بودنِ تکرارهای دبير ، دوباره شود ؛ دستش برروی کاغذ چفت شد ، ناخودآگاه .. سُراند ؛ " کسی چه می داند ؛ شايد من ، تصديرِ زندگيِ تو باشم !
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|