تبليغاتX
ღ♥ღخط خطی های یک دیوانه در تیمارستانღ♥ღ

ღ♥ღخط خطی های یک دیوانه در تیمارستانღ♥ღ

بیان واژه زندگی، برای گلی که از هوس عشق سرخ است، بی شک افشاگری رازیست که خزان در راه است

دور...نزدیک
این جا... آن جا
همین و همان
هیچ به یک نگاه تو نمی ارزند

تو حس جهانی
و آشوب های جان
با اشاره ی "جانم" گفتن های تو
آب می شود

هیچ کس تو را نشناخت
و نگاهت
چون حلقه ی مفقوده ی عشق
از دست خداا رها شده است
تنها من هستم که پیدا کرده ام تو را
وقتی که گم مي شدم در بوی موهای تو

باید دوباره سمت چشم های تو را بجویم
برای مبادای پیدا شدن هایم.

پ.ن:دلم میخواست تنها مرد دنیا تو بودی و تنها زن و من یه نه بزرگ به تو میگفتم تا ثابت کنم با همه عشقم دیوونه ام

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت17:26توسط ღ♥ღبانوღ♥ღ | |

نشسته اي ميان اغيار
چون فرشته اي
با لبخندي از جنس آسمان
و دستي كه چانه ي خورشيد به بر دارد.

نگاهت نزديك من است
و خيره چون مي شوي به جايي كه از آن من نيست
ديوانه مي شوم.

تو تنديس خداي كدام كهكشاني
كه اسفند چشم ها
براي يك گوشه از عنايت تو مي سوزد
و عشق پرنده اي است
كه بر شانه هاي تو لانه مي كند.
حالا هم كه باران مي بارد
كاهگل دلم هواي بابونه هاي تو را كرده.

اين همه زاويه
اين همه انحنا
اين همه راه
براي رسيدن به گونه هاي تو مي شكفد
و من تشنه ترينم
در جوار دريايي كه از آن من نيست.

اينك وقت است كه موهايت را پريشان كني
آن هلال ها را بتكاني
و خورشيد پيشاني ات را نشانم بدهي
من تشنه ي دهان تو شده ام

doset daramdoset daramdoset daram

از من بريده اي و صدايم نميكني چون درد در مني و رهايم نميكني گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو از اين جنون تلخ جدايم نميكني هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو اخر چرا؟ چه شد كه دعايم نميكني؟ من اخرين پرنده ي گم كرده لانه ام در اسمان خويش هوايم نميكني امشب ميان كوچه تو را جار ميزنم اما تو باز رو به صدايم نميكني

پ.ن:امسال بی تو والنتاین بی معناست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت8:42توسط ღ♥ღبانوღ♥ღ | |

دیگر حرفی برای گفتن ندارم
چرا که پیش از آنکه چیزی بگویم اتفاق می افتد
اتفاقی که دور می شوم از خود
نه دیگر حرفی دارم نه دیگر چیزی برای نوشتن
این همه واژه ، این همه حرف
اما گویی که حرفی برای گفتن ندارم
به همه چیز می نگرم
به همه چیز می اندیشم
سکوت می کنم و
پیشه عاشقانه ام را صبر اختیار می کنم
ذهنم تهی می شود و خاموش
در درون من هیچ چیز نیست تا شعله ای برافروزد
هر چه بود اتفاق افتاد
هر چه بود گذشت
و من سرد شدم
و من یخ بستم
و من خشکیدم
و من دیگر در هیچ کجا ریشه نکردم
جوانه ای نزدم، نروییدم
و حرفی نو نداشتم
جز تکرار ، تکرار، تکرار
این روزها برای من پر است از حسی کهنه
حسی که می شناسمش
حسی که می دانمش
و باز هم بازی سرنوشت
نمی دانم برنده ام یا بازنده
اما می دانم اشکم از شکست نیست
اشکم از بازی سرنوشت نیست
اشکم از سر تنهایی است
تنهایی عجیب این روزها
غربت اینجا و تحمل بیجا
نزدیک شدم باز به انتهای فصلی دیگر

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت15:16توسط ღ♥ღبانوღ♥ღ | |

crazyyyyyyyyyy

پ.ن:دلیل بودنم رفت

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت20:37توسط ღ♥ღبانوღ♥ღ | |

گمش کرده ام . یعنی تا همین چند وقت پیش همین جاها بود . یعنی همان موقع که هواپیمایم خراب شده بود ، درست بالای همین تپه ی شنی ...

'' به گمانم شازده کوچولویم را کشته ام ! آرام و بی صدا .. '' حتی فکرش هم به ذهنم خطور نکرده بود . بدون اینکه بدانم به واقع ، من ، فاعل این جنایت بوده ام یا کس دیگر . بدون اینکه بتوانم به کِی و کجا و چرایش فکر کنم حتی ! '' شاید در خواب '' کسی چه می داند .. '' شاید در درون '' ... '' در فکر ، ‌رویا .. تو که خدای تخیلی ! ''

بی خیال . دیروز وقتی به خودم آمدم دیدم درست بالای صفحه ی ۸۳ کتاب فلسفه ام ، یک بره ی سفید کشیده ام . کتاب را بستم و هیچ تلاش نکردم که بغضم را رام کنم ...بعد رفتم و از توی انبار ، هواپیمایم را پیدا کردم و زدم زیر بغلم . از دیروز تا حالا لابلای تمام این بوته ها را گشته ام . از همین تپه ی شنی ۲۳ بار بالا رفتم و پایین آمدم .    اما نمی دانم چرا

                    هِی هرچه اتفاقی ، 

                            هواپیمایم را زیر این تپه فرود می آورم

           یا هرچه یک بره ی سفید ...

                           کشیده می شود ،

          در گوش من دیگر

                           صدایِ ... *

بی فایده است . ضمیر ناخودآگاهم راست می گفت انگار ؛ خودم کشتمش .

اگر تا حالا کسی اعتراف نکرده باشد ، می روم و خودم را معرفی میکنم .   بیچاره گل سرخ ...

پ.ن:گزارش :دیوونه --->۶ عصر پرواز... امدم دیدنت هزار بار مثل دیووانه ها دورت گشتم <---فردا شب ساعت ۱۰دوباره برگشتم به دیوونه خونه خودم ..احساس؟یه دنیا جنون .کافیه برات؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت19:35توسط ღ♥ღبانوღ♥ღ | |

 دستش را روی کاغذ چفت کرد ، مصمم بود به حتم ، چيزکی بنويسد .

 ــ " هر تصديری ، تکرار هست ولی هرتکراری ... "

از ذهنش گذشت ؛  " باز توضيح واضحات .."   و چشمانش را بست و همراه با دبير زمزمه کرد : " ولی هرتکراری ، تصدير نيست . "

چيزکی نوشت و ناتمامِ نوشتن ، خط زد .

 ــ " آدمی در عالم خاکی نمی آيد به دست

                                                     عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی "

دلش هوای عاشقانه کرده بود . چشمانش برقی زد : آن هم ازآن عاشقانه هايی که هبوط می کنند !

 ــ " اگر واژه ای در آغاز و پايان بيتی تکرار شود ، تصدير نام دارد ..."

دنبال مخاطب نمی گشت برای عاشقانه اش ؛ دلش هوای هبوط و نزول کرده بود ...

صدای مبهم دبير در گوشش ، کم و بيش می شد : " اين آرايه بر زيبايی ظاهری شعر می افزايد ... "

نخواست فکرِ مکرر بودنِ تکرارهای دبير ، دوباره شود ؛

دستش برروی کاغذ چفت شد ، ناخودآگاه ..

                                                  سُراند ؛

 "  کسی چه می داند ؛    شايد من ، تصديرِ زندگيِ تو باشم ! 

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت11:13توسط ღ♥ღبانوღ♥ღ | |