|
من ديوونه تو اين شب
نشان به آن نشان که پیر شده ام ؛ حتی ــ گاه ــ فکری ام که : دندان هایم را کجا جا گذاشته ام و چند وقتی هست که با چشمانِ بی سویم این سو و آن سو ، پیِ چه ام . و با خودم مرور می کنم هی : واِن یَکادُ الّذینَ ... نشان به این روزها که نمی دانم چرا سر انگشتانم می لرزند . و زانوانم . و ازقضا ــ این روزها ــ دلم و ترسم ــ این روزها ــ ایمانم که ــ این روزها ــ همه ام است . و دانه دانه اسفندها را دود می کنم . و دانه دانه موهایم را سپید . و دانه دانه پیر می شوم ... نشان به آن نشان که ــ دیگر ــ نه " خاطره ات " را ، نه " کوچه ات " را ، نه " خانه ات " را ، نه " ت " را ، هیچ به یاد نمی آورم . و نه " شعرهایم " را و " چشمهایم " را و " دست هایم " را . چه ، " م " را قبل تر از این همه از یاد برده ام ؛ نشان به . . . این همه ، باورت شود . باید . بی هیچ نشانی . من دیوونه ام میفهمید؟
بی اختیار مزه مزه می کنم چه طعم تلخی دارد " نونی " که بر سر " نبودنت " بیات شده است چه سرد می شوم ... انگار مدتهاست که از چشم و دهانِ تو افتاده ام و تو چه تیز می روی و مرا نمی بینی که در تابوتِ آرزوهای بربادرفته ام زنده به گور شده ام و فکر مرا نمی خوانی که هنوز هم مشغولم به " تو " که تندیسِ تخیلِ مرحومِ منی هنوز هم مشقِ هر شب من از رویِ " تو " ـ صدباره ـ تلخ می شود از بسِ تکرار . . . چه جایت خالی است تا برای بارُمین بار همه ی جاریِ سیالِ ذهنم را پوزخند بزنی ... که چه جسارتی که چه شهوتی که از تو ـ هیچ ـ سیر نمی شوم انگار و خودمانیم خوب می دانم که در دل مرا به آغوش می کشی به غرور . . . به گمانم دیر شده ام ـ تو بخوان " پیر " ! ـ و از وقتِ خوابم گذشته است باز تو کجایی تا حُکمم کنی به تنهایی و به این دورِ باطل که از طعمِ تلخِ نبودنت شروع می شود ...
دلم برایت تنگ خواهد شد و از این پس هر غروب سیاه پوش سیاه جامه ی سیاه روی جمعه ی نحس که دیگر امیدی به دیدن فردایت نخواهم داشت ... دلم برایت تنگ خواهد شد تمام ثانیه هایی که تو را از من دور خواهد کرد تمام ثانیه هایی که دیگر اجازه گرمای دستان خاموش و دلگیرت را از التماس دستان کودکانه ام خواهد ربود و دستان خواهشم دیگر شفافیت خداحافظی های مظلومانه ات .. و سلام های مظلومانه ات .. و سکوت های مظلومانه ات ... و تمام آنچه را که به تو سخاوت ... و من را غم می بخشید .. نخواهد شناخت چگونه می توانی بروی ؟ وقتی هزاران چشم تو را بدرقه نه ... التماس می کردند که بمان ! چگونه خواهی رفت ؟ و خواهی توانست تنها در روشنایی خاموش آینه ها ...گاهی آنهم نظاره گر تنهایی مان باشی ( نفس هایی که بی تو هر بهار را تجربه کنند .... ای کاش ... !!!) ای کاش که خواب بودم ای کاش که بیدار می شدی و دوباره می خندیدی شبیه تمام عکس هایت ... شبیه تمام شفافیت ابرهایی که می بارند ... اما دلم برایت تنگ خواهد شد و تمام شعر شهریار .... بدون لحن زیبای احساس های لطیفت به گور خواهد رفت! شهریار خواهد مرد و دلم برای تو تنگ خواهد شد چقدر دلم می خواست دوباره برگردی ......... دوباره برگردی !!! چقدر دلم می خواست آنقدر شفاف بودم که خواهشم جوابی داشته باشد .. تا مادر بزرگ
بابا بزرگ خوبم ! همیشه خیلی بیشتر از اونکه تو نگاهم بخونی دوستت داشتم ! من شبیه همه ترس ها و نفرت ها و کمبود هام بودم اما باز هم از لا به لای این همه سیاهی ... نور قشنگت رو دوست داشتم جمعه ها دلم می خواست باشی عروسی آخر دلم می خواست ببینمت پریروز قرار بود بیام پیشت حتی جمعه آخر هم باید میومدم اما حسرت جانشین همه ی نیامدنهام شد! حالا تو کجایی و من کجا ؟ که نمی توان پیدایت کرد!!! دوستت داشتم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|