|
دل میان غبار گناه نشست همچون فرشته ای که با لبخندی از جنس گناه به قهقهرای تاریکی تبعید گشت نگاهت نزدیک من است دیوانه میشوم آنگه که خیره می شوی تو تندیس عشق بودی و من سالها اسفند نگاهم را برای چشمانت دود میکردم هر کجا که باران ببارد کاهگلهای دلم هم هوای بابونه میدهند میدانم چندی است سپید پوش گشته ای در غم حجرانت رخت عذا بر تن کرده ام تو می گفتی حتی دیووانه ها هم عاشق میشوند حال بیا به نظاره ام بنشین فلسفه ات را شکافتم پ.ن:میگن عید شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بپر
تمام زندگی من همین است :
زنده ام برای نفس کشیدن و نفس می کشم برای زنده بودن ........ خب خب خب زیاد جدی نگیر همش دیشب خواب دیدم
در اتاقم نشسته ام پرده ها نور را فریاد می زنند و ملافه های روی تختخواب دست های مادرم را... زمین از ذهن من پوشیده شده از جزوه ها کتاب ها دفتر ها هنوز وقت نکرده ام بدهی ام را به آسمان بپردازم و روبروی پنجره ی باز بایستم و فریاد بزنم: ((به به...چه هوای خوبی !)) باد هم به دنبالم می گردد تا آه و شیون امروزم را تحویلش بدهم چقدر خستگی در هوا پر پر میزند و چقدر اشک نریخته در چشمانم باقی مانده نمی دانم این بار که باران آمد جواب فداکاریش را چگونه بدهم که قطره قطره می بارد... حتی قاب عکس قدیمی هم از من توقع دارد: یک نگاه... چه رویا هایی پنهان کرده ام که هنوز وقت نکرده ام خوب ببینمشان چقدر هوا در ریه هایم باقی مانده که عمیق نفسشان نکشیده ام چه رنگهایی که هنوز نفهمیده ام چه رنگی اند!!! ولی هنوز... در برابر سنگینی پلک هایم تسلیم نشده ام... می خواهم امشب با زندگی تسویه حساب کنم چقدددررر بدهکارم !!!!!!!!! آینه هم تصویر دیگری از من می خواهد تصویری بازتر شادتر آخر چطور؟! ترس ماهی های حوض از گربه همسایه پشت پنجره منتظر نوازش است چقدر کار دارم!!! هنوز گلهای پژمرده گلدان را آب نداده ام... یاد داشت هایم دیوار را سیاه کرده وصیتم را به قاصدک ها کرده ام و فردا در همه روزنامه ها خواهند نوشت: ((دیوانه از قفس پرید...))
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|