|
بسوزد کسی که عشق را سوزاند! بسوزد دلی که عشق را درک نکرد! بسوزد دهانی که طعم عشق را نکشید! بسوزد قلبی که عشق را در خود جای نداد! بسوزد پایی که روی عشق پای نهاد! و نسوزد سینه ای که برای بودن عشق ماند
دل این دیوونه هم دله عشقشم بدجوریه عاشقتم
من سکوت واژه اشنای این زن تنهایی کلمه ای که با آن عجین شده رهایی آرزویی که محال به نظر می آید عشق حسی جاودانه که در قلبش میتپد Note : کاش همان کودک سالها پیش بودم /کاش شش سال به عقب برمیگشتم/کاش هرگز آن تجربه سخت را نداشتم/کاش دل آنکس که عاشق بود را نمیشکستم/کاش............ زندگی همش هزاران کاش هست .پس کاری کنیم که چند سال دیگه نگیم کاش این کار ها را نمیکردم بیاین همت کنیم ما میتونیم بی تو خیلی تنهام دیوونه وار زیر بارون گریه میکنم
بیایید گاه گداری در سکوت به خود و به چهره ننگین زندگی بنگریم تا بدانیم در کدام سوی این استوانه گم شده ایم... اینم عکس عشقم عین خودم دیوونه هست
زنجیری ترین دیوونه عالم عاشق شده وحشتناک دوست دارم رئیس تیمارستان امروز یه درجه به من داد گفت تو از همه مجنون تری گفتم اره آخه عاشقترم مثل یک شبنم بر روی چشمانم نشستی و مثل اشک یک عاشق بر دیوونتم بدجوری
گاهی که به مرز جنون میرسم انگار تو خورشید من میشوی انگاه زبانه هایت را بر تن سرد خویش احساس میکنم و قلبم گرما میگیرد و جنونم به حدی میرسد که اسمت را با هزاران حرف فریاد میزنم من با تو به ابدیت میرسم . تیمارستان جای عجیبی است پشت هزاران حصار باز عاشقی میان آن همه دیوانه باز دیوونه ترین هستی . مرز جنونت به قدری است که هر ترانه که میسازی باز زن مجنون که خود را ونوس میداند عاشق کلماتت میشود یادت می آید روزی گفتم فرشته را بالای دیوار میبینی دارد تیر به طرف قلبت نشانه میرود و تو به دیوانگیم خندیدی حال ببین قلبت مال من شده دیوونه تو هستی یا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در قلبم من تا ابد زنده هستی اما آیا من نیز در قلب سنگی تو در آن قلبی که یخ زده جایی دارم؟ قلبی که شاید برای همیشه مرد روزگاری مجنونترین بودم روزگاری آری اما حال نمیدانم من کی هستم فقط میدونم یه دیوونم
من و تو معنای رنگها غروب را به یاد بیاور آن چنان از شراب سرخ مست بودی که عشقم را با هزار فریاد به گوشم رساندی چشمانت رنگ می بود و من عاشق قلبی بودم که خونش سرختر از خون همه آدمیان بود آن زمان بود که من گفتم عشق یعنی سرخی خون شبهای تاریک و تنهای هایمان را به یاد بیاور آنگاه که با چشمان سیاهمان شب را به صبح گره میزدیم و در نور چشمانم غرق میشدبی و در اقیانوس عشق غوطه میزدی و شراب عشق را سر میکشیدی شب تو را تا ابد به یاد گیسوان سیاه بلندم خواهد انداخت. سیاه رنگی که تو گفتی رنگ عشق است و آن افق را به یاد بیاور آن طلوع تلخ را .آن طلوع با اشک که باران صد ساله از چشمانم روانه شد سیلی شد و از گونه های تو سرایزیر گشت و جدایی دو قلب بود و من آن روز بود که سفید را رنگ غم نام نهادم میدونی عاشقی هم یه جور جنونه میدونی عاشق شدن هم تو مایه های دیوونگی است
من از خاکم، من از آتش تو از نوری ،تو خورشیدی من آن مجنون دیوانه تو آن عاقل، تو فرزانه من آن مرغم به کنج دل، اسیر تو تو آن حری تو خود معنای آزادی من آن عاشق، من آن شیدا توخود عشقی ،تو خود معشوق من آن رسوای رسوایم تو آن شهره به عشق ورزی من آن لیلی و من شیرین تو خود مجنون ، تو فرهادی آخرین عکس من در تیمارستان دلت
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند. کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد. در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
من کیم؟L یه بغض گره خورده تو گلوی چشمان منتظر یه عاشق که تنهاییهاش و با تاریکی شب قسمت میکنه یه خسته که بغض آسمون برای من شکسته یه رنگ آبی تو ی رنگین کمون آسمان عشق یه شبگرد بیدار تو کوچه های سرگشتگی عشق یه دیوونه تو تیمارستان نامردیها و دلشکستنها یه ستاره شبیه قصه از عرش خدا یه آهنگ غمگین که با گیتار جدایی نواختی یه صدا یه فریاد توی سکوت کویر بی انتها یه غریبه که تو غربت غربتت رو شکست یه سکوت تو ظلمت شبهای تنهایی و تو.............................. کودکی بودی که با سنگی شیشه پنجره زندگیم و شکستی و فرار کردی من برای همیشه دیوانه خواهم ماند
|
About![]()
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
Home
|