|
مرگ من ****** وقتی بمیرم مرا در دشتی خاک کنید بی نام و نشان شاید جسم پوسیده من خاکی شود اسیر دستان هنرمندی نمیدانم کوزه گر چه کسی خواهد بود نقشی از عشق خواهد زد من قدم در تازگی محض خواهم گذاشت من دوباره جان خواهم گرفت شاید آن کوزه ای شوم که روزی با لبان خشکیده تو آشنا شود من شاید اینگونه سیرابت کنم برای لحظه ای طراوت زندگیت شوم پس بگذار بمیرم تا سیراب شوی گرفتاري اين زندگي لعنتي ِ منفور، تو را هم از يادم برد.تو که فراموش شوي انگار ديگر نيستم.انگار حل شده ام در نبودنها.انگار خودم را زودتر به فراموشي سپرده باشم. سلام دوستان امروز اومدم فقط برای یه خواهش دوست من بانو توی مسابقه تاپ بلاگ شرکت کردم دوستان کمی داره ازتون خواهش میکنم برید به تاپ بلاگ و به بلاگ بانویی قدیس رای بدید با تشکر:شیزوفرنی + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 15:49 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
من زنم زنی از جنس درد من مادرم مادری از جنس غم محکوم به بودن محکوم به صبر محکوم به فداکاری من کوه نورم من زنی از جنس نورم در فصل خزان زندگی من زنم اما انسان نیستم آمده ام برای درد آمده ام برای غم من کالای برده داری نوینم کاش زن نبودم کاش مادر نبودم کاش هرگز نبودم من محکومم به زن بودن هدیه روز زن درد بود من زنم ... زنی محبوس... محبوس در تن... محبوس در جسم...محبوس در زندانی به نام بکارت.
Note مردان احساسم را به سخره گرفتند و نشانه ضعفم دانستند قدرتشان نشانه خوی حیوانی آنهاست و احساسم نشانه انسانیت من. حال کدامیک برتریم من یا تو؟ + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 8:37 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
من چی ام یه سوزن ریز
گم شدم تو کاه ابهام نه من اسون تر از اینام منو پیدا کن تو حرفام من نه عارفم نه صوفی نه درشت کلام نه فاضل من زنم یه زن عادی گاهی مجنون گاهی عاقل مهم این نیست که نیست مهم اینه که همیشه با منه یه چیز مهم دارم می میرم مث.....مث.....مث پ.ن:از وقتی رفتی دیگه نمی خندم شدم دیوونه ی دیوونه باور نداری از خدا بپرس یه خبر خوب:خدا رو پیدا کردم! + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 8:30 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
خسته شدم از عشقای دروغکی از دوست دارم های الکی از خنده های زورکی از رفقای نارفیق از دوستای دشمن صفت از آشناهای ناشناس از بدیهای به ادمهای خیلی خوب از ویرانی خونه های دل از گل و گلاب با شمیم خون از نارنج و ترنج با صدای هوس از هوس به جای نفس خسته شدم از تو بی خویشتن خویش شده خسته ام از سادگی از عشق از پاکی از صداقت از محبت از انسانیت خسته شدم از من بی من شده
دل دیگه آزادی تو
نشانی اشتباه آمده بودم غم غربت را از چشمانت بزدایم آمده بودم غبار کینه را از قلبت پاک کنم آمده بودم پایانی بر این نفرت سالیان باشم آمده بودم تا نبض سالیان غمگین تو را منظم کنم آمده بودم تا شمعدانیهای قلبت دوباره گل دهند آمده بودم تا آغاز باشم برای هستی نابود شده تو آمده بودم تا کلمه ای شوم برای سخن گفتن تو آمده بودم تا سقای دل تشنه شوم تا سیرابت کنم آ»ده بودم تا غرورم بشکند تا غرورت را بشکنی آمده بودم تا دریچه همیشه بسته قلبت را بگشایی آمده بودم تا برای دل کهکشانی من خورشیدی باشی امده بودم تا چشم به راهي هاي تو را پایان باشم آمدم شرم و عشق را هدیه قلب تو کردم اما انگار نشانی اشتباه بود معذرت که در قلبت را اشتباه زدم قسم به به عمری که به پایت ریخنم به عشقی که نثارت کردم به غروری که شکستم به قلبی که شکستی به منطقی که ازدست دادم به حسی که تکه تکه شد دیگر نمیتوانم عاشق شم 1Note خلوت شب روزگاری یار من و تو بود ببین شب چقدر با وفاست تو رفتی اما شب برای همیشه با من ماند.میدانی چرا اشک بالاتر از خنده است.چون راز دل در اشک نهفته است خنده ها گاهی از روی فریب است اما اشک حتی اگر از روی شادی باشد اما راز نهفته دل در اشک پیداست. امروز باز پرسیدم از 100 تا چند تا دوستم داری و تو باز گفتی ۱۱۰۰ تا ولی من فقط یه دونه دوست دارم اما اون یه دونه وسعتش تا خداست + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 15:33 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
بربری ترین زمینی یاد داری بانوی سرزمین یخ را همان که نور را در مشت داشت قلب او زاده مادر تنهایی است وجودش سالهاست آبستن اضطراب است پاهایش پینه بسته انتظار است از دب اکبر ستاره میچیند و در بازار کساد مردی میفروشد چرا از آسمان بی ستاره اش ماه را به یغما بردی؟ قرنهاست سراغ آیینه را نمی گیرد با پرستو ها با انار با زندگی غریبگی می کند در زهره ظهر صدای اذان حی العشق را میشنوی؟ یا جانش را بستان یا بگذار نماز عشق برپا کند!!! پ.ن:این دیووانه تا ابد عاشق است کسی اعتراضی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 12:36 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
اکنون که بر ارابه های ابر نشسته ام ********************************* ترا راندم! + نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 8:23 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
دادگاه تولد٬ رسمی است... و من اما مظنون !!! جایگاهٍ محکوم٬ بی صبرانه مرا می خواند و دگر نیست توان رفتن و من اکنون باید سوگند دروغین دگر یاد کنم!!! مدرکٍ محکم و شاهدان و قاضی پرونده بر جرم ناکرده من دلالت دارند!!! عاقبت محکوم شدم! و عجب لحظه منفوری بود: وقتی که تبعید به دنیایم کردند!!! و چندی که گذشت... نوزادی به دنیا آمد... گریه های دل غمگین مرا : کودکانه٬ خواهش قوت و شرط ولادت خواندند!!! حکم من بر پیشانی من حک شده است: تبعید تا لحظه مرگ!!! و چه تبعیدگاه بعیدی است زمین... چه کسی می داند که من + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 11:48 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
مرا نهراسان
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:2 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
آدمکها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند که بر تقویم دفترشان ثبت کنند و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!! خسته از هنرمندانهترین نقشقربانی زندگیام بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود مینگرم: سیمرغهای ملعون: بیرحمانه به من میخندند...! و چه زیبا و هنرمندانه: تن بیجان خیمه شب بازی من رخهای تماشاچیان را مات میکرد!!! صوت منفوری گوش تکرار مرا میآزُرد: "که عجب بازیگر قهاری بود..." قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬ آماده ضربه بازی فردا میشد!!! و چنین است و چنان... سالها چنین است که میانجامد!!! + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 18:16 توسط ღ♥ღشیزوفرنیღ♥ღ |
|